تبلیغات
♥وبلاگ گروهی طرفداران وینکس♥ - قسمت های 1 تا 8 داستانم ( برای اونایی که نخوندن )
♥دنیای وینکس بهترینه♥

قسمت های 1 تا 8 داستانم ( برای اونایی که نخوندن )

چهارشنبه 25 بهمن 1391 09:53 ب.ظ

نویسنده : هما
ارسال شده در: ♥جالبببببببببببب♥ ، ♥متفرقه♥ ،
سلام خیلی وقت بود نیو مده بودم حالا اومدم با یه داستان فوق العاده که خودم نوشتم ضمنا
هر کی کپی کنه من می دونم با اون

ببخشید عصبانی شدم
برای داستان برید ادامه
راستی چون قبلا تا یه جاییش تو وینکس کلاب جادویی نوشته بودم عنوانم این طوریه

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . دختری بود که اسمش ویستوریا بود و عاشق پرنسس ها بود و با همه ی ان ها اشنایی داشت . او  ارزو داشت که یکی از پرنسس ها باشد ولی پرنسس خاصی در نظر نداشت و دوست داشت که پرنسس منحصر به فردی باشد جوری که تمام قدرت های دنیا را داشته باشد و به مبارزه علیه بدی های جهان برود که البته این ارزوی او بعد ها به حقیقت پیوست .

روزی او به همراه خانواده اش به دریا رفته بود که ناگهان اتفاقی افتاد .

بله روح سفید یعنی همان فرشته ی ارزو ها ظاهر شده بود . او یک راست وارد بدن ویستوریا شد و به

او گفت : عزیزم من مدت ها بود که تورا زیر نظر داشتم تو از همه کسانی که زیر نظر شان داشتم

بهتر و مناسب تر بودی برای همین جاودانگی و بزرگ ترین قدرت های دنیا را به تو هدیه می کنم .

اما بیچاره ویستوریا  که لحظه ای از دست اشوب دشمنانش در امان نبود و در همان لحظات اولی که ان قدرت را گرفت دشمن اصلی او یعنی اهریمن پلید ظاهر شد .

 ان دو به تازگی قدرت های خود را گرفته بودند و هر دو از هر لحاظ مشابه هم بودند . ویستوریا به کمک روح سفید توانست اهریمن پلید را شکست بدهد اما قبل از این که بتواند قدرت های او را به قدرت های خوبی تبدیل کند اهریمن پلید از ان جا فرار کرد ویستوریا هم که وضعیت خوبی نداشت از تعقیب اهریمن پلید دست برداشت در ان روز که به همراه خانواده اش به خانه برگشت در اتاقش چیز عجیبی دید نامه ای عجیب و طلایی رنگ یعنی چه کسی ان را نوشته بود ؟

ویستوریا نامه را باز کرد در ان نوشته شده بود از طرف سونیا به ویستوریا سونیا که بود این سوالی بود که ویستوریا از خودش پرسید بعد شروع به خواندن کرد : ویستوریای عزیزم من سونیا هستم و این نامه را برای تو در مشقت تمام نوشته ام موضوع این است که خداوند من و سه پری دیگر را افرید تا اعمال دایناسور ها را کنترل کنیم و ان ها را زیر نظر داشته باشیم ما از هر لحاظ شبیه هم بودیم و فقط از روی رنگ لباس هایمان و مو هایمان می شود از هم دیگر تشخیص داد من و سونی و سونا  و ساینا همهگی قدرت هایی داریم که از انان در برابر کار های نادرست دایناسور ها استفاده می کردیم روزی از روز ها سونی که می توانست از اینده خبر دار شود به ما خبر داد که تا بیست وچهار ساعت بعد شهاب سنگی با زمین بر خورد می کند و ما و دایناسور ها از بین می رویم

من حالا درون بدن تو هستم و دوستان دیگه ی من نیز درون کسان دیگری هستند و فقط ارنای جوان از این راز با خبر است که تو در اینده ای نزدیک با او اشنا خواهی شد

من و دوستانم تنها در زمانی به دنیا بر خواهیم گشت که دنیا از بدی پاک شود و این معموریت تو خواهد بود.                                                                   امید وارم که موفق شوی خدا حافظ

ویستوریا پس از خواندن ان نامه متوجه شد که بار سنگینی بر دوشش است و از همان موقع تصمیم گرفت که در این راه و برای به حالت اول برگرداندن سونیا و دوستانش بدی ها را از بین ببرد

اما اهریمن هم برای جلوگیری از همین کار امده بود .

او تصمیم گرفت که اول قدرت هایش را گسترش بدهد بعد به دوستانش قدرت بدهد و سپس با اهریمن بجنگد .

اما اهریمن هم ارام ننشستو برای مقابله با او همین نقشه را کشید . هر دو ی ان ها با سرعتی مشابه دوستان و طرفداران زیادی پیدا کردند و قدرت های خود را گسترش دادند طولی نکشید که

ان ها سپاه بزرگی ساختند .

ویستوریا هر قدرتی که پیدا می کرد با قدرت های قبلی اش مخلوط می کرد تا قدرت جدیدی به

دست اورد او به دوستان و اشنایانی که می شناخت قدرت می داد و از ان ها می خواست که در راه درست و در راه خوبی ها از این قدرت ها استفاده کنند .

کم کم او قدرت های دریا هوا الکتریسیته و غیره را به دست اورد و اهریمن هم که از این که قدرتی

ویستوریا که از این موضوع با خبر شد می خواست به اهریمن پلید حمله کند تا قدرت ها را پس بگیرد

اما دوستانش جلوی او را گرفتند و به او گفتند : نه این کار را نکن زیرا اهریمن بسیار قوی تر از توست و اگر حالا به او حمله کنی شکست خواهی خورد و برای همیشه از بین خواهی رفت .

ویستوریا متوجه شد که دوستانش راست می گویند برای همین تصمیم گرفت که انتقام خود و

راهب معبد را در اینده ای نه چندان دور بگیرد از این رو تلاش فراوانی می کرد .

قدرت های او روز به روز افزایش می یافت تا جایی رسید که تعداد قدرت های او با تعداد قدرت های اهریمن پلید یکی شد یعنی هجده تا . برای این که بدونید احساس عجیب اون چی بود باید تا چهار شنبه صبر کنید و نظر بارونم کنید
بای بای
در ضمن وای به حال کسی که کپی کنه منبع نذاره



دیدگاه ها : نظر بارونم کنی ها !!!
آخرین ویرایش: شنبه 15 تیر 1392 03:07 ب.ظ